هشتاد و پنجمین نشست شورای استانی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه های استان مازندران با حضور معاون محترم اداری طرح وبرنامه ومدیران محترم حوزه معاونت اداری نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه ها اهداء جوایز مسابقه کتابخوانی سوره حجرات برگزاری جلسه شورای دانشگاه در آذر ماه 1393 درخشش دانشجويان دانشگاه مازندران در بیست و نهمین جشنواره سراسری قرآن کریم سخنرانی معاون نهاد مقام معظم رهبری دانشگاه مازندران در سالروز شهادت حضرت امام سجاد (ع) در دانشگاه مازندران کارگاه آموزشی زندگی مهدوی در عصر نوین ماهواره ای سلسله جلسات سبک زندگی با حضور دکتر حلیمی با موضوع ازدواج بموقع پنجاه و يكمين جلسه شوراي فرهنگي و اجتماعي دانشگاه مازندران برگزاری مسابقه کتابخوانی از تفسیرسوره حجرات

فطرت انسان


فطرت انسان

مقدمه

انسان از آن جهت كه انسان است و اشرف مخلوقات مي‌باشد نه جماد است، نه نبات است و نه حيوان، اين بدان معنا نيست كه فاقد كمالات و آثار وجودي جمادات، نباتات و حيوانات است، بلكه به معناي اين است كه آنچه مايه انسانيت انسان و شرافت او بر ساير موجودات است امري غير از كمالات وجودي سه قسم گذشته است. چرا كه انسان در آثار وجودي با سه قسم ديگر مشترك است بلكه حقيقت برتري انسان به برتري در حقيقت انسانيت و آثار و كمالاتي است كه ويژه اوست و در ديگر موجودات يافت نمي‌شود. فطرت كه خلقت خاص و آفرينش ويژه است اصلي‌ترين سرمايه و برترين ره توشه‌اي است كه خداوند عالم انسان را از آن نعمت بزرگ كه سرشت خداشناسي آميخته با گرايش و دلپذيري حق‌طلبي است برخوردار نموده، و همواره وي را به حفظ و حراست آن سفارش مي‌كند. فطرت انساني از آن جهت كه رقيقه الهي و لطيفه ربّاني است از حساسيت و اهميت خاصي برخوردار است سالكي كه با تمسك به عمود قيم فطرت در راه شكوفائي و رشد آن كوشا باشد و مصباح روشن آن را همواره با دم تقوا و زَيْتِ معرفت مشتعل بدارد، بدون ترديد به مقصد نائل و واصل خواهد شد. نگارنده در اين مقاله نگاه مستقيم به بحث فطرت از منظر قرآن كريم و همچنين ويژگي و راههاي شكوفائي و رشد و تعالي فطرت را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد.

معني فطرت در لغه و اصطلاح

كلمه فطر در لغت به معني شكافتن آمده است. در مقائيس اللغه گفته است فَطَرَ به معني شكافتن- گشودن شي و ابراز آن مي‌باشد (1)  در صحاح جوهري به معناي اختراع آمده است (2) و در مفردات راغب به معني ايجاد و ابداع به كار رفته است (3) در آيات قرآن كلمه فطر به معني آفريدن و آفرينش هم به كار رفته است.  «وَجَّهْتُ وجهي لِلَّذي فَطَر السموات و الارض» (4) من روي خود را به سوي كسي كردم كه آسمان و زمين را آفريد.

پس مي‌شود گفت: از آنجا كه آفرينش و خلقت الهي به منزله شكافتن پرده تاريك عدم و اظهار هستي امكاني است يكي از معاني اين كلمه آفرينش و خلقت است البته آفرينشي كه ابداعي و ابتدائي باشد. از ابن‌عباس نقل شده است كه مي‌گفت: من معناي «فاطر السموات و الارض» (5) را نمي‌دانستم تا اينكه دو تن از باديه‌نشينان كه در مورد مالكيت يك چاه مخاصمه داشتند به نزد من آمدند يكي از آندو گفت «اَنَاَ اَفْطَرْتَها» يعني من ابتدا آنرا شكافتم. (6)

كلمه «فَطَر» در قرآن كريم به صورت‌هاي گوناگون به كار رفته است لكن كلمة «فطره» تنها يك بار استعمال شده است «فِطره الله الَّتي فَطَر النّاسَ عَليَها لا تَبديلَ لِخَلقِ‌الله» (7) فطره هم به معناي سرشت، طبيعت، نهاد انسان ترجمه شده است.

در المنجد آمده است: الصفهُ الَتي يَتَّصِفُ بِها كُلُّ مَوجودٍ في اولِ زمانِ خلقه:صفتي كه هر موجودي در آغاز آفرينش خود به آن متصف مي‌گردد. (8)  در فرهنگ فارسي هم در مورد تعريف فطره گفته:  فطرت به معني 1- آفرينش 2- ابداع و اختراع  3- صفتي كه هر موجود در آغاز خلقتش داراست. (9)  استاد محمدتقي جعفري در تعريف فطرت مي‌گويد:

فطرت عبارت است از جريان طبيعي و قانوني نيروهائي كه در انسان به وجود مي‌آيد. بنابراين براي هر يك از نيروهاي غريزي و معنوي و رواني فطرتي وجود دارد كه جريان طبيعي و منطقي آن نيرو مي‌باشد. (10)  پس مي‌شود نتيجه گرفت فطره بر وزن فِعْلَه كه دلالت بر نوع خاص و ويژه مي‌كند به معني سرشت خاص و آفرينش ويژه انسان است كه از آغاز آفرينش در نهاد انسان نهاده شده است.

فطرت انسان از ديدگاه قرآن

از نظر قرآن كريم به شهادت يك سلسله آيات بايد گفت كه انسان داراي فطرت است از جمله آيات عبارتند از:

1- «زُيِّنَ لِلنّاس حُبُّ الشَّهَوات مِنَ النِسآء ...................  و الحرث» (11)  در اين آيه لفظ حُبّ كه به معناي علاقه و گرايش است و زُيِّن به معني زينت داده شده آمده، نشانگر اين است كه در انسان تمايل به زن و فرزند و مال و منال در نهاد اوست و از جمله فطريات انسان هستند.

2- «هل جَزاءُ الْاِحْسانِ الّا الْاِحسان» (12)  در اينجا هم سئوال از فطرت و نهاد انسان است انسان به فطرت خود رجوع كند فطريات زبان حال به او خواهد گفت كه جزاء احسان چيزي جزء احسان نيست پس اصل وجود فطرت در انسان وجود دارد.  ۴ - «فأقِم وَجْهَك للدينِ حنيفاً فطرت اللهِ التي فطر الناس عليها» (13)

در حالي كه به حق روي مي‌آوري به طور كامل با سرشت خدائي كه مردم را بر آن سرشته است همگام باش. اين آيه با صراحت از وجود نوعي فطرت الهي در انسان خبر مي‌دهد البته در اين آيه دلالت دارد انسان به نوعي از سرشت و طبيعت آفريده شده كه براي پذيرش دين آمادگي دارد.

فرق فطرت با غريزه

كلمه غريزه در قرآن به كار نرفته است ولي در نهج‌البلاغه حضرت علي(ع)، اين كلمه به كار رفته است از جمله آنها عبارتند از:

«المنشي اصناف الَاشياءِ بِلا رَوِيَّه فكر آن اليها، و لا قريحه غريزه أَضْمر عليها»  موجودات را بدون احتياج به تفكر و انديشه و بدون غريزه‌اي كه در درون پنهان داشته باشد ايجاد كرد. (14) در اينجا با توجه به محتواي خطبه از آن تعبير به سرشت كردند. در فرهنگ فارسي در معناي غريزه چنين آمده است:  1- سرشت، طبيعت (اعم از خير و شر) (15)

وجه اشتراك

وجه اشتراك بين فطره و غريزه اين است كه هر دو جنبة عمومي و همگاني دارند، يعني در همة افراد ديده مي‌شوند. وجه اختلاف در 2 چيز است:1 - غريزه هم از اختصاصات حيوان است و هم انسان، مثلاً غرايز و نيازهاي اوليه چون ميل به خوراك و پوشاك و نياز جنسي هم در حيوان يافت مي‌شوند و هم در انسان، در حالي كه امور فطري مختص به انسان است.

2- غريزه پايه و مبناي بيوشيميكي و فيزيولوژيكي دارد در حالي كه امور فطري از چنين ويژگي برخوردار نيستند به طور مثال: براي غريزه جنسي مي‌توان پايه‌اي فيزيولوژيكي چون هورمونها را سراغ گرفت در حالي كه براي ميل به زيبائي و ميل به راستي و درستي نمي‌توان پايه فيزيولوژيكي جستجو كرد. (16)  شهيد مطهري (ره) هم در اين مورد گفته است:

غريزه بيشتر در مورد حيوانات به كار مي‌رود و كمتر در مورد انسان به كار مي‌رود ولي در مورد جماد و نبات به هيچ وجه به كار برده نمي‌شود. غريزه در حيوان به اين معناست كه از ويژگي‌هاي مخصوص دروني‌اي برخوردار هستند كه راهنماي زندگي آنهاست و يك حالت نيمه آگاهانه‌اي در آنهاست كه به موجب آن مسير را تشخيص مي‌دهند ولي در مورد انسان فطرت به كار مي‌رود كه جزء سرشت انسان است امري كه از غريزه آگاهانه‌تر است انسان آنچه را مي‌داند مي‌تواند بداند كه مي‌داند يك سلسله فطريات دارد. و فطريات انسان مربوط مي‌شود به مسائلي كه ما آنها را مسائل انساني مي‌دانيم. (17)

فطريات انساني

در مورد تعداد اميال دورني و فطريات انساني اتفاق نظري وجود ندارد. ولي از مهمترين فطريات انسان مي‌توان در سه بعد (ادراكي، گرايشي، توانشي) اشاره كرد، در بُعد ادراكي (به آن دسته از علومي گفته مي‌شود كه انسان به شكل ذاتي و بدون نياز به آموزش آنها را داراست) مي‌شود به قضاياي بديهي، ارزشها و ضدارزشها نام برد. در بُعد گرايشهاي فطرت بايد گفت: انسان ذاتاً به چيزهائي ميل دروني دارد و اين امور براي او جاذبه خاص دارد اميال فطري گرايشهائي است كه مخصوص انسان است و فرا حيواني مي‌باشد در تعداد اين گرايشها اتفاق نظري وجود ندارد و بخش ديگر از فطريات انساني در بعد توانائي‌هاي اوست كه هيچ موجود ديگري ندارد پاره‌اي از آنها عبارتند از (توانائي يادگيري، توانائي غلبه، خلاقيت و نوآوري- تفهيم و تفاهم )

با تأمل در فطريات انسان مي‌توان دريافت كه گرچه هر يك از ابعاد سه‌گانه فطرت انسان (ادراكي گرايشي توانشي) داراي مظاهر گوناگون است امري مشترك در هر سه شاخه وجود دارد كه آن خداوند متعال است خداشناسي فطري، خداگرائي فطري و توانائي قرب ربويي كه به اجمال مورد بررسي قرار گرفت با دلائل و شواهد عقلي، تاريخي، روانشناسي و قرآني قابل تبيين است. ريشه عقلي و فلسفي اين مطلب اصل معروف سنخيت علت و معلول است گرايش انسان به خدا امري قراردادي نيست كه خداوند در سرست آدمي نهاده باشد، اصل سنخيت مي‌گويد چون انسان آفريده خداوند است با او نوعي تناسب وجودي دارد چون از اوست فقط با او آرامش مي‌گيرد، دائماً به او ميل دارد و در نهايت به او محلق مي‌شود و از آنجا كه انسان از عالم بالاست در درون خود گرايش اصيلي به آن دارد و از همين رو اگر از خدا فاصله گرفت، هر اندازه در اين دنيا دست و پا زند به آرامش حقيقي نمي‌رسد، و يافته‌هاي ديني هم بيانگر آنست كه گرايش به دين و خدا اختصاصي به زمان و مكان خاصي نداشته و همه از تلازم انسان بوده است.

دو تن از شخصيتها در اين مورد اظهار داشته‌اند:

هنري لوكاس

«پيداست همه مردم ابتدائي گونه‌اي اعتقاد ديني داشتند، » انسان نخستين مانند بازماندگان كتونيش به نيروي راز آلودي كه نگهدارنده زمين و آسمان و سراسر زندگي است عميقاً احساس وابستگي مي‌كرد. (18)

ويليام جيمز روانشناس معروف آمريكايي مي‌گويد:  «در اينجا من فقط اعتقادات قلبي و فطري نوع بشر را بيان مي‌كنم و آن اينست كه خداوند وجود دارد». (19)

دليل فطري بودن

بسياري از حكماء و متكلمين براين عقيده هستند كه ادله عقليه در باب اثبات صانع و شناخت و شناسائي خدا در اصل به مسأله توحيد و اثبات توحيد و يگانگي پروردگار باز مي‌گردد و درباب خداشناسي تنها راه (راه فطرت) است و جزء اين دليل دليل‌ديگري در اين باره قابل اعتماد نيست.

چرا كه انسان در راستاي علت يابيها و پي‌جوئيهاي عقلي آنگاه كه پاي عله‌العلل به ميان مي‌آيد توقف مي‌كند ولي بسا كه در اين باره به قبول و سكون قلبي و قانع شدن نفساني آنچناني دست نيابد و اين مسأله آنگاه براي دل حاصل مي‌آيد كه نفس «مصداق» كامل آن عله‌العلل را بيابد و اين يافتن جزء از راه دل و شهود باطن ميسر نيست، زيرا عقل درباب صانع حكيم جزء به مفهوم كلي به عنوان عله‌العلل نخستين دست نمي‌يابد.

بهترين دليل برفطري بودن خداشناسي سيره انبياء و راهبران آسماني است انبياء در راستاي ارشاد، تبليغ و تبشير جامعه كمتر افراد امت را به دقت در استدلال پيچيده وادار مي‌نمودند بلكه معمولاً به تنوير افكار و مهارت باطن و پرداختن به اعمال ضد شرك و الحاد و روي آوردن به عبادت فرا مي‌خواندند و سيره پيامبران گواه صادقي بر فطري بودن معرفت خداشناسي است از امام صادق u نقل شده است:

«سته اشياء ليس للعباد فيها صُنْع المعرفه و الجهل، الرضاء و الغضب و النوم و اليقظه»  «شش چيز است كه دست انسان در پيدايش آن دخالتي نيست و آن اشياء عبارتند از: خداشناسي، جهل، رضا، غضب، خواب و بيداري» (20)

پس انسان به طور غريزي و فطري با خدا آشنائي دارد و او را مي‌شناسد و خود انسان در اين آشنائي و حصول آن كمترين نقشي ندارد بلكه اين معرفت خدادادي است و اين آشنائي را آدمي در اولين روز تولد خود در سرشت خويش داشته است و با آن از مادر متولد شده است.

ويژگي‌هاي امور فطري

1- امور فطري همگاني هستند و در ميان تمام افراد بشر با وجود اختلاف فرهنگ‌ها و نظام‌هاي اقتصادي و سياسي و شرايط جغرافيائي وجود دارند. به طور مثال گرايشي به خدا يكي از امور فطري است كه به شهادت تاريخ از قديمي‌ترين روزگاران در ميان همة افراد بشر وجود داشته است به گونه‌اي كه در جوامع مختلف و در فرهنگ‌هاي گوناگون و شرايط اقتصادي و سياسي و جغرافيائي متفاوت، آثار اين نياز فطري انسان ديده شده است.

2- امور فطري در ابتداء بالقوه بوده و به مرور زمان بر اثر عوامل و شرايط گوناگون فعليت پيدا مي‌كنند. امور فطري در ابتدا بالقوه هستند يعني در آغاز تولد انسان فعليت ندارند بلكه به صورت استعداد در نهاد انسان نهفته‌اند و بر اثر عواملي اين استعدادها رشد و نمو كرده تا جائي كه به فعليت مي‌رسند مانند دانه سيبي كه در ابتدا به صورت بالقوه سيب است و اگر شرايط مساعده باشد به مرور زمان شكوفا مي‌شود و پس از طي مراحلي به صورت يك سيب كامل در مي‌آيد.

3- گرايش‌هاي فطري انعطاف‌پذيرند، عواملي نظير اختيار فرد، محيط اجتماعي، تعليم و تربيت و ضربه‌هاي روحي مي‌تواند موجب عدم بروز و ظهور آنها بشود، گرايش‌هاي فطري انسان هم انعطاف‌پذيرند، اگر اين گرايش‌ها در شرايط نامساعد قرار بگيرند از رشدشان كاسته مي‌شود تا جائي كه شايد در بعضي از افراد بروز پيدا نكند.

4- يكي از مهمترين ويژگي‌هاي امور فطري اين است كه اگر ارضاء نشود و يا به مانعي برخورد پيدا كند واپس رانده شده و به وسيله يكي از مكانيسم‌هاي دفاعي جبران مي‌گردنند، به بيان ديگر انسان داراي نيازها و گرايش‌هاي فطري و غريزي فراواني است كه هرگاه بر اثر علل و عواملي ارضا نشوند در شخصي، ايجاد تنيدگي مي‌نمايند به گونه‌اي كه براي رفع اين تنيدگي و ناراحتي خود سعي مي‌كند كه آن را واپس زند، مثلا: مي‌دانيم كه ميل به احترام يكي از نيازهاي اساسي انسان است هر انساني دوست دارد به شخصيتش احترام بگذارند حال اگر اين نياز فطري به مانعي برخورد پيدا كند و يا اهانتي به شخصيت انسان وارد شود آن هم در شرايطي كه نتواند از خود دفاع كند اين ميل سركوفته شده در ناخودآگاه آدمي جايگزين مي‌شود و اينگونه نيست كه نظام رواني انسان نسبت به آن بي‌تفاوت باشد و آن را رها سازد نظام روحي انسان همواره جوياي فرصت مناسبي است تا اين نياز سركوفته شده را به گونه‌اي جبران سازد.

راهي به سوي بيداري فطرت

اگر با دقت به اين عالم بنگريم، به خوبي در مي‌يابيم كه هر موجود خواه ناخواه، راهي در پيش دارد و به سوي مقصدي روان است و مي‌كوشد تا به وضع بهتري در آيد، و سرانجام به سرحد كمال مناسب برسد.

دانه گندمي كه در دل زمين نهاده شده است، هسته‌اي كه كاشته مي‌شود، نطفه‌اي كه در رحم مادر قرار گرفته است، همه طبق قوانين معيني در راه كمال سير مي‌كنند، و هر يك در جريان حركت و تغييرشكل خود به كمك موجودات ديگر نياز دارند، تا با همكاري يكديگر مسير خود را ادامه دهند، آري در حقيقت جهان يك خانواده بزرگي است كه اعضاي آن صميمانه براي يكديگر و براي بقاء مجموعة دستگاه كار مي‌كنند، با توجه به اين همبستگي و سير عمومي، فطرت انسان اگر آلوده به اغراض و تلقينات و آراء مختلف نباشد، بيدار خواهد شد و توجه پيدا مي‌كند كه جهان در اثر اداره‌اي حكيمانه به وجود آمده است، اعضاء آن با يكديگر ارتباط و همكاري يافته‌اند، و به سوي مقصد معيني رهبري مي‌شوند. در اينجا به چند تا از عواملي كه باعث بيداري فطرت مي‌گردند اشاره مي‌شود.

عوامل بيداري و شكوفائي فطرت

الف: توجه به نيازمندي‌ها، فطرت را بيدار مي‌كند.

انسان خواه ناخواه، مشمول بسياري از قوانين و عوامل غيرقابل اجتناب است، همچون ماهي كه از هر طرف آب او را احاطه كرده است، آدمي نيز در احاطه قدرتي بي‌نهايت است، آدمي خود را جزء جهان مي‌بيند و در مي‌يابد كه او و ديگر موجودات هر يك نيازهائي دارند، از خود مي‌پرسند اين نيازها چگونه تأمين مي‌شود، و به ناچار از درون خود الهام مي‌گيرد و متوجه نيروئي مقتدر و برتر از عالم محسوس مي‌گردد كه بر همه چيز كاملاً حكومت دارد، و از همه بي‌نياز است، اين نداي وجدان و فرياد فطرت است، و اگر آدمي خود را از تأثير اغراض و تلقينات مخالف به دور دارد بي‌شك اين نيروي دروني او را به خداي مقتدر جهان رهنمون مي‌سازد بدانگونه كه اگر كسي در وجود خدا با او بحثي كند، بي‌اختيار فرياد مي‌كشد، «اَفي اللهِ شَكٌّ فاطِر السَّمواتِ و الارض»

«آيا در خدا كه آفريننده آسمان و زمين است مي‌توان شك كرد». (21)

ب: بروز حوادث، فطرت را بيدار مي‌كند.

كيست كه هنگام بروز حوادث سهمگين از قبيل حملة درندگان، دست و پا زدن در امواج خروشان دريا، گرفتار طغيان سيل شدن، هجوم بيماري‌ها، و اظهار يأس پزشكان از درمان، به قدرتي مافوق قدرت‌هاي عادي توجه پيدا نكند و از يك نيروي نامرئي و نامحسوس، اما توانا و مهربان ياري نخواهد، دل هر كس بالفطره و به حسب طبع اولي هميشه و در همه حال وجود خدا را درك مي‌كند. اما در سختي‌ها و گرفتاري‌ها تجلي و خودنمائي اين احساس بيشتر است، قرآن كريم هم در آياتي اين واقعيت را گوشزد مي‌كند، كه فطرت خدا آشناي آدمي، گاهي دچار ايستائي و ركود مي‌گردد و تنها در مواقع بحراني بيدار مي‌گردد. از جمله آيات:

1- «فاذا رَكِبوا في الفلك دَعَوُا اللهَ مُخلصِينَ لَهُ الدّينَ فَلما نجاهم الي البَرِّ اِذا هم يُشركُون»

«هنگامي كه سوار بر كشتي شوند خدا را با خلاص مي‌خوانند (و غير او را فراموش مي‌كنند) اما هنگامي كه خدا آنان را به خشكي رساند و نجات داد باز مشرك مي‌شود. (22)

2- «هو الذّي يُسَيِّرَكُم في البَرِ و البَحرِ ............ وَ ظَنّوا اَنَّهم احيطَ بِهِم دعوا الله مخلصين له الدين»

«او كسي است كه شما را در خشكي و دريا سير مي‌دهد، زماني كه در كشتي‌ها قرار مي‌گيريد و آنها با بادهاي موافق آنان را حركت مي‌دهند خوشحال مي‌شوند ناگهان طوفان شديدي مي‌وزد و امواج از هر سو به سراغ آنها مي‌آيد و گمان مي‌ كنند هلاك خواهند شد، در آن هنگام خدا را از روي اخلاص مي‌خوانند (23)   3- «و ما بِكُم مِن نِعمِهِ فَمِن الله، ثُمَّ اذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإلَيه تَجْرءَون»  «آنچه از نعمت‌ها داريد، همه از سوي خداست، و هنگامي كه ناراحتي به شما رسد فقط او را مي‌خوانيد». (24)

ج- تقوا و تهذيب نفس، فطرت را بيدار مي‌كند.

راه تقوا و تهذيب نفس فطرت را بيدار مي‌كند، انساني كه روحش را از طريق رياضيت و تهذيب و دلش را تزكيه و تطهير كرد، غيب جهان ملكوت عالم را مشاهده مي‌كند، منطق قرآن كريم آنست كه اگر انسان علاقه‌اش را از دنيا كم كند، حقايق الهي از قلبش مي‌جوشد و اين ظهور حقايق، يا براي آن است كه در نهاد او اين معارف ذخيره شده بود و وقتي حجابها كنار رفت، آنچه در دل او ذخيره شده بود شكوفا شده و يا براي آن است كه پرده دل را كنار زده و آيينه دل را گردگيري كرده و اسرار عالم در آيينه دل تابيده و او مشاهده مي‌كند. تهذيب نفس از گزند علاقة به دنيا، به هر دو معنا و مبنا، چنان در انسان اثر مي‌گذارد كه انسان با اسرار عالم آشنا مي‌شود. براي آشنائي با حقايق جهان هستي هم راه تفكر وجود دارد كه با علم حصولي انسان با آن حقائق مي‌رسد و البته جمع بين اين دو راه هم ممكن است و هم سودمند. پس اگر كسي راه تقوا و تهذيب را طي كند صراط مستقيم را به آساني طي مي‌كند و چيزي مانع او نمي‌شود. خداي سبحان در تأثير طهارت روح و ثمرة تقوا مي‌فرمايد:

«انْ تَتَّقوا اللهَ يَجْعَلْ لَكم فُرقاناً»«اگر از (مخالفت فرمان) خداوند بپرهيزيد براي شما وسيله‌اي جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مي‌دهد» (25) و در جاي ديگر مي‌فرمايد:  «وَ مَنْ يَتَّقِ‌اللهَ يَجْعل لَهُ مُخرجاً»  «و هر كس تقوا الهي پيشه كند، خداوند راه نجاتي براي او فراهم مي‌كند» (26)

د- خودشناسي: فطرت را بيدار مي‌كند.

اگر انسان خويشتن خويش را بشناسد هم مبدأ جهان امكان را مي‌شناسد و هم به معاد ايمان مي‌آورد و حيات ابدي را پيش از هر چيز مي‌بيند و به آن دل مي‌بندد، و هم مسير بين آغاز و انجام را مي‌شناسد. و اما اگر خويشتن خويش را نشناسد هم مبدأ يعني خدا را فراموش مي‌كند و هم به معاد و حيات ابدي توجه ندارد و در واقع با فراموشي نفس از همه اين معارف باز مي‌ماند و اگر كسي از معارف الهي باز ماند، از امدادهاي الهي و غيبي محروم مي‌گردد، و آنچه كه موجب مي‌شود انسان خود را نشناسد سرگرمي او به عالم طبيعت و اشتغال وي به لذايذ حسي است، هر چه انسان به لذايد حسي تن در دهد از شناخت خود غافل مي‌شود و انسان غافل از خويشتن از مبدأ و معاد خود غافل مي‌شود و لذا قرآن كريم سير غلفت انسان در مبداء و معاد را غفلت از خويشتن مي‌داند. مي‌فرمايد.

«نَسوا الله فاْنسهُم اَنْفُسهم»  «خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را به خود فراموشي گرفتار كرد. (27) در جاي ديگر مي‌فرمايد:

«نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُم»  «خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را فراموش كرد» (28)

مستفاد از اين آيات آنست كه معرفت خداوند سابقه فطري داشته و كافران و ملحدان و مشركان در اثر آلودگي به طبيعت آن را فراموش كردند. از كلمه نسيان استفاده مي‌شود كه گرايش به خداوند عالم در نهاد هر انساني آرميده است ولي گاهي انسان آنرا فراموش مي‌كند، خداوند نسيان را فقط در مورد مؤمنان و اهل كتاب به كار نمي‌برد بلكه هركس مبدأ و معاد را نمي‌پذيرد نسبت مي‌دهد. (29)

موانع بيداري و شكوفائي فطرت

الف: غفلتانساني كه از خود و خدا و آيات الهي غافل شود، از حركت علمي براي شناخت و شهود حق و از حركت عملي براي شكوفائي فضائل نفساني محروم مي‌گردد زيرا غفلت كه در فرهنگ دين رجس و چرك است نمي‌گذارد انسان به سوي كمال حركت كند. چنان كه خداوند در قرآن فرمود: «وَ لَقد ذًرَأنالجَهَنَّم كثيراً مِنَ الْجِنِ و اْلاِنسِ………………… اُولئِكَ كالانعام بَلْ هُمَ اَضَلَّ، اُولئِكَ هُمُ الغافِلون» «به يقين گروهي از جن و انس را براي دوزخ آفريديم آنها دلها و عقلهائي دارند كه با آن انديشه نمي‌كنند و نمي‌فهمند، و چشماني دارند كه با آن نمي‌بينند و گوشهايي دارند كه با آن نمي‌شنوند، آنها چون چهارپايانند بلكه گمراه‌تر، اينان همان غافلانند. (30)  اميرالمؤمنين علي(ع) فرمودند: «اَلغَفْلَهُ ضِلال النُفوس»  غفلت گمراهي جان است. (31) غفلت از خود موجب اشتغال به فضول و بيرون از خود مي‌شود و انساني كه به بيرون خويش مشغول شد به خود نمي‌پردازد و موجبات شكوفائي خود را فراهم نمي‌كند، راه زدودن اين مانع را رعايت دو چيز بيان فرموده‌اند: يكي از مراقبت از خود و ديگري ياد خداست، اگر انسان از خود مراقبت كند و پيوسته به ياد خدا باشد مي‌تواند غفلت را از خود بزدايد.

ب: وسوسه علمي و شيطاني

انسان پيوسته با وسوسه‌هاي شيطان روبروست كه با دسيسه خود، حق را به جاي باطل و باطل را به جاي حق مي‌نشاند و رأي خود را جاي وحي و عقل مبرهن جايگزين مي‌سازد.  تا انسان را از مشاهده ملكوت باز دارد در حديث آمده است.

«لولا انَّ الشَّيْطانَ يَحُومُونَ عَلي قُلوبِ بَني آدَم اُنْظُروا الي ملكوت السموات»  اگر شيطان‌ها اطراف قلوب بني‌آدم دور نمي‌زدند، آنها مي‌توانستند ملكوت و باطن آسمانها را ببينند. (32)  علت آن است كه انسان از قوه‌اي به نام قوه متخيله برخوردار است، كه كارش احضار خاطرات و تجربه و تركيب آنها و برقراري ارتباط بين آنهاست شيطان اگر بخواهد عالمي را بفريبد وهم و خيال را به جاي عقل و موهوم را به جاي معقول مي‌نشاند و او را گرفتار مغالطه مي‌كند و در نتيجه او را از ديدن حقائق شهودي يا گرايش به فضيلت تقوا محروم مي‌كند. براي زدودن اين مانع انسان بايد عارف عقلي شده و به گناه بي‌رغبت باشد. حضرت علي (ع) مي‌فرمايد:

«لايزّكوا عندالله اِلّا عقلٌ عَارفٌ و نفس غَروف» (33)  «فقط انسان صالحي به نزاهت روح و تزكيه نفس موفق است كه داراي دو شرط باشد. 1- عقل عارف: عقلي كه در تشخيص صدق و كذب و حق و باطل و حسن و قبح اشتباه نكند. 2- نفس غروف: نفسي كه به گناه بي رغبت باشد و براثر بي‌رغبتي خود را از گناه باز دارد، و انساني كه عارف عقلي و بي‌‌رغبت به گناه باشد به مرحله‌اي مي‌رسد كه جزء بندگان مخلص قرار مي‌گيرد يعني به مقام عقل مجرد مي‌رسد و انساني كه به محدوده عقل راه يافت از دسيسه او در امان مي‌باشد. چنان كه خود شيطان گفت:  «فَبِعزَّتِكَ لِاَغْوِيَنَّهُمْ اجمعين، اِلّا عبادك المخلصين» «به عزتت قسم همه را گمراه مي‌كنم مگر بندگان مخلصت را» (34)

ج: دنياگرائي

تعلق به دنيا و محبت به آن از موانع اساسي شكوفائي فطرت است به همين دليل در روايات آمده است «حُبّ الدنيا رأس كُلُّ خطيئه» محبت و دل بستن به دنيا سرچشمه تمام گناهان است (35) محبت به دنيا همانطور كه مانع اصلاح عملي انسان است موجب تباهي و فساد علمي انسان نيز مي‌شود از اينرو قرآن دنيا را به عنوان بازيچه معرفي كرده است، تلاش شيطان و نفس اماره آن است كه انسان را به دنيا سرگرم و مشغول سازد، نشانة اينكه دنيا بازيچه و سرگرمي است آنست كه اگر كسي به آن مبتلا شود معتاد مي‌شود و زمام امورش به دست آن مي‌افتد در نتيجه چنين انساني فرسوده و خسته مي‌شود و گاهي چنان مي‌شود كه تا او را از پاي در نياورد، رها نمي‌كند. قرآن‌كريم انسان را از دنيا طلبي و تعلق به دنيا نهي مي‌كند، زيرا دنيا طلبي و تعلق به آن انسان را وابسته مي‌كند و انسان وابسته، به توحيد و فضايل توحيدي راهي نمي‌برد، از آنجا كه دنيا بزرگترين مانع سير انسان و شكوفائي فطرت اوست خداوند انبياء را فرستاد تا پرده دنياگرائي را از جلو چشم جامعه كنار بزنند چنانچه حضرت عليu در اين‌مورد فرمودند: «و هو الذي اسكن الدنيا خلقه و بعث الي الجن و الانس رسله ليكشفوا لهم عن غطائها و ليحذروهم من ضرائها» «خداوند دنيا را مسكن مخلوقاتش قرار داده و رسولش را به سوي جن و انس مبعوث كرده تا پرده از چهره زشت دنيا برگيرند و آنها را از زيانهايش برحذر دارند. (36)» گفتني است كه تمام موانع شكوفائي فطرت را به همين مانع كه جامع همه آنهاست ارجاع داد. (37)

سؤال و پاسخ

آيا فطرت انسان تغيير و تبديل مي‌يابد؟

در پاسخ بايد گفت كه چون فطرت سازمان وجودي انسان يا به عبارت ديگر قالب اوليه انسان است و هيچ موجودي نمي‌تواند از قالب وجودي خود خارج شود بايد گفت كه فطرت انسان تغيير و تبديل پيدا نمي‌كند قران نيز در ذيل آيه فطرت به همين معنا اشاره كرده است. «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطره الله التي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله»

با تمام وجود وجود روبه سوي آئين پاك آور و ملازم با فطرت الهي باش كه خداوند مردم را به آن آفريده است و در آفرينش خدا هيچ‌گونه تغييري نيست. (38)

سؤال: پس اگر فطرت تبديل پيدا نمي‌كند چرا افراد انساني داراي خوي و صفات متفاوت با يكديگر هستند؟

بايد گفت دراينجا هم تغيير و تبديلي رخ نداده است، به بيان ديگر انسان‌شناسي قرآن به گونه‌اي است كه تبديل را در فطرت انساني سراغ نمي‌گيرد چرا كه از ديدگاه قرآن انسان موجودي تك بُعدي نيست تا در وي تبديلي رخ دهد، اگر انسان ذاتاً خوب و نيك مي‌بود يعني طبيعت او فقط داراي جنبه مثبت بود و اثري از جنبه‌هاي منفي در او ديده نمي‌شد، چنانچه انساني فاسد مي‌شود در آن حال مي‌توانستيم بگوئيم كه تغيير و تبديلي در فطرت انسان پيدا شده است، چون موجودي كه ذاتاً خوب بوده، بد شده است. و يا اگر انسان ذاتاً موجودي بد مي‌بود، يعني قرآن كريم طبيعت انساني را سراسر شر و فساد مي‌دانست، در صورتي كه خوب و نيك مي‌شد، در آن حال مي‌توانستيم ايراد كنيم كه تبديل در فطرت و نهاد انسان پيدا شده است، چون موجودي كه ذاتاً‌ بد بوده است خوب شده است. اما از آنجا كه قرآن انسان را موجودي دو بُعدي مي‌داند يعني در طبيعت او هم جنبه‌هاي منفي است و هم جنبه‌هاي مثبت، ديگر تغيير و تبديل در فطرت انسان معنا پيدا نمي‌كند. به بيان ديگر قرآن هم خصلت‌هاي خوب را در انسان سراغ مي‌گيرد و هم خصلت‌هاي بد را، قرآن هم استعدادهاي مثبت و هم استعدادهاي منفي را در وجود انسان مطرح مي‌سازد به گونه‌اي كه اگر انسان در مسير رشد قرار گيرد و از عوامل رشد استفاده كند، استعدادهاي مثبت وجود وي شكوفا مي‌شود و چنانچه انسان در مسير رشد قرار نگيرد، يعني از عوامل رشد خويشتن خويش مدد نگيرد استعدادهاي منفي وجود وي از قوه به فعليت در مي‌آيند بنابراين آن انساني كه فاسد و شرور است، جنبه‌هاي منفي وجود خود را از قوه به فعل در آورده است و انساني هم كه بسيار نيك و پاك است براثر تعليم و تربيت صحيح جنبه‌هاي مثبت وجود خود را شكوفا ساخته است پس با در نظر گرفتن آنچه كه در فوق آمده مي‌گوئيم نه اين انسان كه خوب و نيك است و نه آن انسان كه پست و فاسد است، هيچ كدام از طبيعت خود دور نشده‌اند و تغيير وتبديلي در فطرت هيچ يك از آندو رخ نداده است و فرق آنها در اين واقعيت نهفته است كه يكي ابعاد مثبت وجود خود را شكوفا ساخته است و ديگري ابعاد منفي وجود خود را. (39)

نتيجه

پس انسان داراي فطرتي خداجوست لكن گاهي هنگام رفاه و آسايش از خداوند غافل مي‌شود ولي زمان گرفتاري و ابتلاء هوشيار مي‌گردد و يگانه موجودي را صدا مي‌زند كه توان برطرف كردن مشكلاتش را داشته باشد قرآن كريم هم به اين امر اشاره مي‌كند مي‌فرمايد: «فطره الله التي فطر الناس عليها» (40)تا فطره او بيدار است وي خداگرا و خداجوست و همه هستي و دارايي‌هايش را از او مي‌داند ليكن گاهي بر اثر غفلت از حقيقت خويشتن، از پروردگارش غافل مي‌گردد و در اين صورت، اگر به سختي و مصيبتي گرفتار شود نااميد و مضطرب خواهد شد بنابراين انسان دو حال دارد.

فطري و عادي: براساس هوشياري فطري چه در آسايش و رفاه چه در سختي و بلا، دل به سوي خدا دارد و برپايه غفلت از فطرت به نعمتهاي دنيوي مثل مال و جاه و فرزندان سرگرم است ليكن حوادث تلخ مي‌تواند او را از خواب غفلت بيدار كرده و با خداي خويش آشنا سازد.  «و اذا مسّ الانسان الضُرّ دَعانا لجنبه» «زمانيكه به انسان زيان و ناراحتي برسد ما را در هر حال مي‌خواند» (41)

پس اولاً: سرشت انسان، سرشتي است خداجو و خداآشنا  ثانياً: خصيصه فطرت در ذات بشر جاي داشته و با آفرينش وي همراه است .  ثالثاً: وجود عوامل رشد از جنبه‌هاي مختلف (انبياء تهذيب نفس)، براي شكوفاي اين حقيقت ضرورت دارد.

رابعاً: فطرت امري است صددرصد باطني، و هيچ‌گونه ارتباطي با ارگانسيم و قواي مادي بدن ندارد.

خامساً: پيدايش و خلقت اين هويت ويژه تنها با دست تواناي الهي صورت پذيرفته است و عوامل بيروني كمترين نقشي در پيدايش آن ندارند.   سادساً: آفرينش فطرت عين آفرينش سرشت انسان است و خلقت هيچ كدام متأخر از ديگري نيست.

پي‌نوشت

(1) مقائيس اللغه، ج 4، ص 510(2) صحاح جوهري، ج 2، ص 781(3) مفردات راغب ص 396(4) انعام 79(5) انعام 14(6) نهايه ابن اثير، ج 3، ص 457(7) سوره روم 30(8) المنجد، ص 588(9) فرهنگ فارسي دكتر معين، ج 1، ص 2555(10) ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه، ج 1، ص 141(11) آل‌عمران، 14(12) الرحمن، 60(13) روم، 30(14) نهج‌البلاغه خطبه 19(15) فرهنگ فارسي، ج 2، ص 2410(16) مباني انسان‌شناسي در قرآن، ص 169(17) فطرت شهيدمطهري، ص 29، 30(18) تاريخ تمدن، ترجمه عبدالحسين آذرنگ ج 1، ص 30(19) دين و روان، ص 201(20) اثبات الهداه شيخ حر عاملي، ج 1، ص 95(21) ابراهيم، 10(22) عنكبوت، 65(23) يونس، 22(24) نحل، 53(25) انفال، 29(26) طلاق، 2(27) حشر، 19(28) توبه، 68(29) فطرت در قرآن جوادي آملي، ص 85(30) اعراف، 179(31) غررالحكم، ج 1، ص 369(32) بحارالانوار، ج 67، ص 72(33) غررالحكم، ج 6، ص 427(34) سوره ص، 72 ، 73(35) بحارالانوار، ج 70، ص 59(36) نهج‌البلاغه، خطبه 183(37) فطرت در قرآن جوادي آملي، ص 400(38) روم، 30(39) مباني انسان‌شناسي در قرآن، ص 221-223(40) روم، 30(41) يونس، 12 


منابع

1- قرآن2- معجم مقائيس اللغه، نويسنده احمدبن فارس تاريخ انتشار 1404 جمادي‌الآخر مركز نشر مكتب اعلام اسلامي.3- الصحاح، اسماعيل‌بن حماء الجوهري، انتشارات اميري، چاپ اول زمستان 1368.4- مفردات، في‌غريب‌القرآن، راغب اصفهاني، چاپ 1362.5- نهايه في‌غريب الحديث والاثر، ابن‌ اثير مبارك‌بن‌محمد چاپ اسماعيليان 1364.6- المنجد، نويسنده لويس معلوف، چاپ افست 1362 انتشارات اسماعيليان.7- فرهنگ فارسي دكتر معين، دكتر محمد معين چاپ اول 1360.8- مباني انسان‌شناسي در قرآن، تأليف عبدالله نصري چاپ طلوع آزادي چاپ اول 1372.9- فطرت شهيد مطهري، انتشارات صدرا، 1370.10- فطرت در قرآن جوادي آملي، ناشر مركز نشر اسراء چاپ دوم 1379.11- غررالحكم آمدي ترجمه سيدهاشم رسولي محلاتي، ج 1، چاپ چهارم، 1380.12- بحارالانوار، شيخ محمدباقر مجلسي، چاپ بيروت، 1403 قمري دارالاحياء.13- خدا از ديدگاه قرآن، شهيد محمد بهشتي، 1360 چاپ بعثت.14- اثبات الهداه بالنصوص والمعجزات، شيخ حر عاملي، دارالكتب اسلاميه، 1365 تصحيح هاشم رسولي محلاتي.


 


هـادي رزاقي‌هريكنده‌اي