اطلاعیه دعوت از اساتید دانشگاه مازندران جهت شرکت در هیجدهمین نشست هم اندیشی اساتید در مشهد مقدس مورخه 16/5/89 فراخوان ارسال مقالات با موضوع«رابطه خانواده و مسجد و چگونگي جذب مردم به مسجد» به نوزدهمین اجلاس سراسری نماز گزارش دیدار مسئولان دفاتر نهاد نمایندگی ولی‌فقیه در دانشگاه‌ها با رهبر انقلاب دانشجویان بسیجی دانشگاه مازندران به اردوی جهادی اعزام شدند 15/4/89 مدير فعاليت هاي متمركز نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها گفت: امسال تعداد 20 هزار دانشجو از 33 دانشگاه كشور براي شركت در مراسم اعتكاف رجبيه ثبت نام كرده اند. دیدار جمعی از اعضای بسیجی هیأتهای علمی دانشگاهها و مراکز آموزش عالی سراسر کشوربا رهبر معظم انقلاب مورخه 2/4/89 توطئه جدید انگلیسی­ها بر ضد مذهب جلسه اعضا بسیج دانشگاه و مسئول نهاد در دفتر بسیج دانشجویی دانشگاه مازندران مورخ 31/3/89 برگزار گردید. جلسه فعالین کانون های فرهنگی وابسته به واحد خواهران نهاد باحجت الاسلام والمسلمین حسینی مورخه 31/3/89 برگزار گردید

چرا رهايم نمي‌كني؟


 چرا رهايم نمي‌كني؟
قفسم را مي‏گذاري در بهشت؛1 تا بوي عطر مبهم دوردستي مستم كند؛ تا تنم را به ديواره‏ها بكوبم؛ تا تن كبودم، درد بگيرد و درد، نردباني است كه آن سويش تو ايستاده‏اي؛ براي در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطي هستم و بيش از آن چه بايد، خودم را درگير نمي‏كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه مي‏كشم؛ تن نمي‏كوبم به ديواره‏ها كه درد، مرا به تو برساند.
قفسم را مي‏گذاري در بهشت؛ تا تاب خوردن برگ‏ها، تا سايه‏هاي بي نقص درختان انبوه، ديوانه‏ام كنند؛ تا دست از لاي ميله‏ها بيرون كنم؛ تا دستم لاي ميله‏ها زخم شود و زخم، دالاني است كه در پايانش تو ايستاده‏اي؛ براي در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطي هستم و خود را درگير نمي‏كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مي‏كنم و دستم را زخمي هيچ آرزويي نمي‏كنم.
با من چه بايد بكني كه به ميله‏هايم، به فضاي تنگم، به ديواره‏ها، آن چنان مأنوسم كه اگر در بگشايي، پر نخواهم زد؟2 بال‌هايم چيده نيست. پايم به چيزي بسته نيست كه نيازي به اين همه نيست. در من، خاطرة‏ درخت، مرده است. آبي، رنگ امسال نيست و واژه آسمان، مرا ياد هيچ چيز نمي‏اندازد. من صحنه را سال‏هاست كه ترك كرده‏ام.
صحنه، آماده بود. گفتي تماشاگران بنشينند؛ رديف رديف؛ صف به صف و تماشاگران نشستند. رقباي من كه پيش از من براي نقش اول انتخابشان كرده بودي و نتوانسته بودند و نكشيده بودند، نشستند و چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده، چه حالي داشتم!
كوه‏ها سر در هم، پچ پچ كنان، درياها، دامن در دامن، غرش كنان، فرشته‏ها، بال در بال و آسمان آن بالا... نخوت از چشم‏هايشان مي‏باريد و هيچ كدام باور نداشتند كه كسي بتواند كه كسي نقش اول باشد؛ وقتي كه آن‏ها باخته‏اند؛ وقتي كه آن‏ها كنار رفته‏اند.
گفتي: «وقتش نزديك است؛ آماده باش»! گفتم: «نه تنها من، نه فقط آن‏ها كه آن سويند، تو حتي خودت هم مي‏داني كه مي‏افتم؛ «وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً».3 گفتي: «مي‏دانم آن چه نمي‏دانند؛4 آماده باش»! يادم هست گريه مي‏كردم؛ شايد براي اولين بار.
گفتي: «پرده بالا رفته است» و من، هنوز گريه مي‏كردم.
كوه گفت: «اين كوچك»؟ آسمان گفت: «اين فرودست»؟ فرشته‏ها گفتند: «خون مي‏ريزد»5 و تو حتي خودت گفتي: «اين ستمكار نادان»6 و رقباي من همه خنديدند. من ايستاده بودم آن وسط، رو به روي همة ذراتي كه براي من آفريده شده بودند و كنجكاوانه، سرك مي‏كشيدند؛ تا بدانند چرا برترم. ايستاده بودم آن وسط و خيلي ترسيده بودم. خودم حتي نمي‏دانستم ظالم و خونريزم؛ فراموشكار و عجول يا آن چيز ديگري كه فقط او مي‏داند. ايستاده بودم تا روح دميده در مرا تماشا كنند و شرم، روي پيشاني‏ام عرق مي‏كرد؛ شرم نقشي كه مي‏دانستم توانش در من نيست؛ نمايشي كه مي‏دانستم كار من نيست. «لم نجد له عزماً» در من تكرار مي‏شد؛ هزاران بار و نمي‏فهميدم چرا با من چنين مي‏كند؛ اگر دوستم مي‏دارد. تماشاي حقارت من و فرو افتادنم، آيا لذتي دارد؟ نيشخندهاي تمسخر بود كه از لب‏هاي ذرات مي‏باريد و حتي فكر كردم اين بازي است.7 فكر كردم من مهرة بازي شده‏ام؛ براي اين كه بخندند؛ براي اين كه... و نبود و صدايت آمد كه گفتي: «بار را بگذاريد».8
ناگهان شانه‏هاي خردم سنگين شدند. نفس در سينة هستي، حبس بود. لب‏ها روي نيشخند، همان طور خشك شده بودند و من آن زير، آن پايين، رنجي سترگ را عرق مي‏ريختم. زانوانم آمادة تاشدن بودند و فرو افتادن. گفتي: «حالا بيا»! نمايش آغاز شده بود و نقش من - نقش اول - همين چند گام بود كه بايد بر مي‏داشتم؛ حتي ايستادن با آن فشار، روي
گرده‏ها، ناممكن مي‏نمود؛ چه برسد به پيش رفتن.
تو گفتي: «بيا» و عجيب بود كه گفتم: «لبيك»! و راه افتادم كه بيايم و همان لحظه، زانوانم شكستند و خاك را لمس كردند و خاك را لمس كردم. ذرات، خيره خيره مرا مي‏پاييدند. نفس در سينة هستي، حبس بود. افتاده بودم آيا؛ تمام بود؟ رد شده بودم يا هنوز نمايش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاك جدا كردم؛ دوباره برخاستم و بار، هنوز آن جا بود؛ روي شانه‏هاي ضعيف من! عجيب بود؛ تا ايستادم، نيشخندها محو و نفس‏ها آزاد شدند و ذرات، فرياد زدند: «تبارك الله احسن الخالقين»!9 فريادشان از صداي شكستن استخوان طاقت من زير ثقل بار، بيشتر بود.
من گيج بودم. كجاي اين منظره رقت‌آور، اين همه باشكوه بود كه بر چشم‏ها و لب‏ها، حيرت و تحسين نشسته بود؟ عجيب بود كه تو دوباره گفتي: «بيا!» و عجيب بود كه دوباره گفتم: «لبيك» و باز مثل مورچه‏اي، زير سنگيني ناني بزرگ‏تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم. باز همهمه شد و باز گفتند: «تبارك الله»! و من لاي همهمه‏ها، صدايت را شنيدم كه به همه‌شان گفتي: «اين بود آن‌چه مي‏دانستم» و گيج‏تر شدم؛ افتادنم را مي‏دانستي يا برخاستنم را؟ نقش اول نمايشت، همين بود؟ همين كه با اين كه مي‏دانم كه مي‏شكنم، بار را بر مي‏دارم؟ همين كه مي‏افتم و باز برمي‏خيزم؟ همين كه با تن نحيفي كه هيچ تناسبي با كوه ندارد، مي‏گويم: لبيك! همين شكوه رنج سترگ من!
تماشاچيان هنوز نشسته‏اند؛ درست همان جا؛ ولي من صحنه را سال‏هاست ترك كرده‏ام... گريخته‏ام. آخرين باري كه افتادم روي خاك، ديگر برنخاستم. تو مدام صدايم مي‏كني كه بيايم جلو... كه اين صحنه را تمام كنم؛ ولي من... .
رمضان كه مي‏شود، صدايت را بلند مي‏كني؛ بلند و بلندتر و من بيشتر و بيشتر پشت پرده پنهان مي‏شوم. تو هر رمضان قفسم را مي‏گذاري در بهشت؛ تا هوس كنم؛ ولي من... چرا رهايم نمي‏كني؟ مي‏خواهم بچرم... .
من هيچ مولاي كريمي را بر بندة زشتكارش، صبورتر از تو بر خودم نديده‏ام!10

پي‌نوشت:
1. اي مردم! همانا درهاي بهشت در اين ماه باز است (خطبه پيامبرصلي الله وعليه وآله پيش از ماه رمضان).
2. «فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِهِ» (مفاتيح الجنان، مناجات التائبين).
3. «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلي آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» (طه، آيه 115).
4. «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» (بقره، آيه30).
5. «قالُوا أَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ» (بقره، آيه 30)
6. «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً» (احزاب، آيه 72).
7. «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً» (مؤمنون، آيه‏ 115).
8. «حَمَلَهَا الْإِنْسانُ» (احزاب، آيه 72)
9. «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» (مؤمنون، آيه 14).
10. «فَلَمْ أَرَ مَولًي كَرِيماً أَصْبَرَ عَلَي عَبْدٍ لَئِيمٍ مِنْكَ عليّ» (مفاتيح الجنان، دعاي افتتاح) فاطمه شهيدي